غزل شمارهٔ ۱۰۴۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ضعیفی ها بیان عجز طاقت برنمی دارد
سجود مشت خاک اظهار طاعت برنمی دارد
طرف عشق است غیر از ترک هستی نیست تدبیری
که شمشیر از حریف خود سلامت برنمی دارد
به ذوق گفتگو بر هم مزن هنگامه تمکین
که کوه از ناله غیر از ننگ خفت بر نمی دارد
دلیل ترک اسبابم مباش ای ذوق آزادی
نگاه بی دماغان ناز عبرت بر نمی دارد
مگرچون نقش پا با خاک محشورم کنی ورنه
سر افتاده ای دارم که خجلت برنمی دارد
گل بیتابی ام چندان نزاکت پرور است امشب
که گر آیینه گردد رنگ حیرت برنمی دارد
سفیه انگار منعم راکه سایل بر در جودش
ندارد بار تا گرد مذلت برنمی دارد
ز ساز سرکشیها عجز پیما ناله ای دارم
که گر توفان کند جز دست حاجت برنمی دارد
امل را چند سازی کاروان سالار خواهشها
نفس خود محملت بیش از دو ساعت بر نمی دارد
نمی ارزد به تصدیع نگه جنس تماشایی
دو عالم یک مژه بار است همت بر نمی دارد
بیا و از شرارم یک نگه فرصت غنیمت دان
که شرم انتظارم برق مهلت بر نمی دارد
به رنگ رسم پردازان تکلف می کنم بیدل
و گرنه معنی الفت عبارت برنمی دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş