غزل شمارهٔ ۱۱۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
زین وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
گریه ام گر درنگیرد خنده می گیرد مرا
شعله حرصم دماغ جاه گر سوزد خوشست
فقر نادانسته زیر ژنده می گیرد مرا
خاتم ملک سلیمانم ولی تمییز خلق
کم بهاتر از نگین کنده می گیرد مرا
در جهان انفعال از ملک ناز افتاده ام
دامن پاکی و دست گنده می گیرد مرا
می رسد ناز غبارم بر دماغ بوی گل
گر همه عشقت به باد ارزنده می گیرد مرا
رنگم از بی دست و پایی خاک شد اما هنوز
حسرت گرد سرت گردنده می گیرد مرا
عمروحشی عاقبت دام نفس خواهدگسیخت
تاکجا این ریسمان کنده می گیرد مرا
مستی حالم خورد هرجا فریب جام هوش
چون عسس اوهام پیش آینده می گیرد مرا
ناتوان صیدم ترحم غافل از حالم مباد
هرکه می گیرد به خاک افکنده می گیرد مرا
عشق را بیدل دماغ التفات یادکیست
خواجگی مفت طرب گر بنده می گیرد مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş