غزل شمارهٔ ۱۴۲۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
طبع دانا الم دهر مکدر نکند
گرد بر روی گهر آن همه لنگر نکند
به خیالی نتوان غره تحقیق شدن
گر همه حسن دمد آینه باور نکند
می دهد عاقبت کار حسد سینه به زخم
بدرگی تا به کجا تکیه به نشتر نکند
در خرابات شیاطین نسبان بسیارند
دختر رز جلبی نیست که شوهر نکند
بی زری ممتحن جوهر انسانی نیست
آدم آنست که مال و حشمش خر نکند
شیشه حرص به صهبای قناعت پرکن
کز تنگ حوصلگی ناله به ساغر نکند
مجلس آرای هوس با تو حسابی دارد
تا نسوزد دلت آرایش مجمر نکند
به نگاهی چو شرر قانع پیدایی باش
تا ترا در نظر خلق مکرر نکند
شبنم گلشن ایجاد خجالت دارد
صبح تصویر بر آ تا نفست تر نکند
شوق دل حسرت گلزار حضوری دارد
همچو طاووس چرا آینه دفتر نکند
خاک درگاه مذلت ز چه اکسیرکم است
کیمیا گو مس بیقدر مرا زر نکند
عشوه الفت دنیا نخرد بیدل ما
نقد دل باخته سودای محقر نکند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş