غزل شمارهٔ ۱۴۳۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
هر نفس دل صدهزار اندیشه پیدا می کند
جنبش این دانه چندین ریشه پیدا می کند
اقتضای جلوه دارد این قدر تمهید رنگ
تا پری بی پرده گردد شیشه پیدا می کند
شمع این محفل مرا بر سوختن پروانه کرد
هرکه باشد غیرت از هم پیشه پیدا می کند
مرد را سامان غیرت عارضی نبود که شیر
ناخن و دندان همان در بیشه پیدا می کند
در زوال عمر وضع قامت پیری بس است
نخل این باغ ازخمیدن تیشه پیدا می کند
یأس دل کم نیست گر خواهی ز خود برخاستن
نشیه واری از شکست این شیشه پیدا می کند
حسرت پیکان او بی ناله نپسندد مرا
آخر این تخم محبت ریشه پیدا می کند
دل وفا بلبل نوا واعظ فسون عاشق جنون
هرکسی در خورد همت پیشه پیدا می کند
عرصه آفاق جای جلوه یک ناله نیست
نی گره از تنگی این بیشه پیدا می کند
بیدل از سیر تأمل خانه دل نگذری
نقشها این پرده اندیشه پیدا می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş