غزل شمارهٔ ۱۴۳۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بس که زخم کشته نازش تلاطم می کند
هرچه را دیدم درین مشهد تبسم می کند
چشم بگشا بر حصول جستجو کاینجا چو شمع
نقد خود هرکس به قدر یافتن گم می کند
پختگان دامن ز قید تن پرستی چیده اند
باده ات از خام جوشی خدمت خم می کند
هیچکس از بی تکلف زیستن آگاه نیست
آدمی بودن خلل در عیش مردم می کند
زین نفس سوزی که دارد خلق بر طاق و سرا
سعی عبرت بافی کرم بریشم می کند
پیش بینی کن ز ننگ حسرت ماضی برآ
بر قفا نظاره کردن ریش را دم می کند
دهر لبریز مکافات ست اما کو تمیز
کم کسی اینجا به حال خود ترحم می کند
از ادبگاه خموشی گوش باید وام کرد
سرمه گون چشمی درین مخمل تکلم می کند
هرکجا باشد قناعت آبیار اتفاق
پهلوی از نان تهی ایجاد گندم می کند
رحم بر بی مغزی ما کن که این نقش حباب
خویش را آیینه دریا توهم می کند
بیدل از بس بی نم افتاده است بحر اعتبار
گوهر از گرد یتیمی ها تیمم می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş