غزل شمارهٔ ۱۴۴۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
عقل اگر صد انجمن تدبیر روشن می کند
فکر مجنون سطری از زنجیر روشن می کند
داغ نومیدی دلی دارم که در هر دم زدن
شمع ها از آه بی تاثیر روشن می کند
عالمی چشم از مزار ما به عبرت آب داد
خاک ما فیض هزار اکسیر روشن می کند
ننگ رسوایی ندارد ساز تا خامش نواست
رمز صد عیب و هنر تقریر روشن می کند
می شود ظاهر به پیری معنی طول امل
جوهر این مو صفای شیر روشن می کند
غافلان را نور تحقیق از سواد فقر نیست
توتیا کی دیده تصویر روشن می کند
از رگ گل می توان فهمید مضمون بهار
فیض معنی های ما تحریر روشن می کند
ناله امشب می خلد در دل ز ضعف پیریم
شمع بیداد کمان را تیر روشن می کند
عالم دل را عیار از دستگاه ناله گیر
وسعت صحرا رم نخجیر روشن می کند
از عرق بر جبهه افسون چراغان خوانده ایم
بزم ما را خجلت تقصیر روشن می کند
انتظار فیض عشق از خامی خود می کشم
چوب تر را سعی آتش دیر روشن می کند
هیچکس بر در نزد بیدل ز زندانگاه چرخ
عجز ما این خانه دلگیر روشن می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş