غزل شمارهٔ ۱۵۱۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
این انجمن افسانه راز دهنی بود
هر جلوه که دیدم نشنیدن سخنی بود
این فرصت هستی که نفس کشمکش اوست
هنگامه بیتاب گسستن رسنی بود
تا پاک برآییم زگرمابه اوهام
قطع نفس از هر من و ما جامه کنی بود
جمعیت سر بسته هر غنچه در این باغ
زان پیش که گل در نظر آید چمنی بود
تکرار نفس شد سبب مبحث اضداد
امزوز تو و ماست کزین پیش منی بود
در بیکسی ام خفت همچشمی کس نیست
ای بیخبران عالم غربت وطنی بود
امروز جنون تب عشق تو ندارم
صبح ازلم پنبه داغ کهنی بود
ما را به عد نیز همان قید وجود است
زان زلف گرهگبر به هرجا شکنی بود
افسوس که دل را به جلایی نرساندیم
صبح چمن آینه صیقل زدنی بود
زین رشته که در کارگه موی سفید است
جولاه امل سسلسله باف کفنی بود
آخربه تپش مردم وآگاه نگشتم
آن چاه که زندانی اویم ذقنی بود
فردا شوی آگاه ز پرواز غبارم
کاین خلعت نازک به بر گل بدنی بود
بیدل فلک از ثابت و سیار کواکب
فانوس خیال من و ما انجمنی بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş