غزل شمارهٔ ۱۵۲۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شبنم صبح از چمن آبله دل می رود
عیش عرق می کند خنده خجل می رود
مخمصه زندگی فرصت ماکرد تنگ
عیش والم هیچ نیست عمر مخل می رود
زبن همه نشو و نما منفعل است اصل ما
درخور شاخ بلند ربشه به گل می رود
تک به هوا می زند خلق زحرص بگیر
گرجه به دوش نفس رد بهل می رود
هرچه دمد زین بهار نشیه آفت شمار
در رگ گل آب نیست خون بحل می رود
رنج و الم هم نداد داد ثباتی که نیست
زین مرض آباد یأس دق شد و سل می رود
فرصت کار نفس مغتنم غفلت است
آمده در یاد نیست رفته ز دل می رود
بیدل ازین رنگ وبو غنچه دل جمع نیست
قافله اتفاق ربط گسل می رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş