غزل شمارهٔ ۱۵۲۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بعد ازینت سبزه خط در سیاهی می رود
ای ز خود غافل زمان خوش نگاهی می رود
می شود سرسبزی این باغ پامال خزان
خوش دلی هایت به گرد رنگ کاهی می رود
با قد خم گشته فکر صید عشرت ابلهی ست
همچو موج از چنگ این قلاب ماهی می رود
چاره دشوار است در تسخیر وحشت پیشگان
نکهت گل هر طرف گردید راهی می رود
جان به پیش چشم بی باکت ندارد قیمتی
رایگان این گوهر از دست سپاهی می رود
سرخوش پیمانه ناز محیط جلوه ایم
موج ما از خود به دوش کج کلاهی می رود
نیست صابون کدورت های دل غیر از گداز
چون شود خاکستر از آتش سیاهی می رود
صیقل زنگار کلفت ها همین آه است و بس
ظلمت شب با نسیم صبحگاهی می رود
کیست گردد مانع رنگ از طواف برگ گل
خون من تا دامنت خواهی نخواهی می رود
از خط او دم مزن بیدل که این حرف غریب
بر زبان خامه صنع الاهی می رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş