غزل شمارهٔ ۱۵۳۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گر چنین بخت نگون عبرت کمین پیدا شود
هر قدر سر بر فلک سایم زمین پیدا شود
هیچکس محرم نوای سرنوشت شمع نیست
جای خط یارب زبانم از جبین پیدا شود
در گلستانی که خواند اشک من سطر نمی
سایه گل تا ابد ابرآفرین پیدا شود
دامن وحشت ز سیر این چمن نتوان شکست
دیده مژگان برهم افشارد که چین پیدا شود
آن سوی خویشت چه عقبا و چه دنیا هیچ نیست
بگذر از خود تا نگاهی پیش بین پیدا شود
بازگرداند عنان جهد عیش رفته را
موم اگر از آب گشتن انگبین پیدا شود
بسکه بی رویت در این کهسار جانهاکنده ام
هرکجا نامم بری نقش نگین پیدا شود
ناله تا دستی کند در یاد دامانت بلند
چون نیستانم ز هر عضو آستین پیدا شود
عالم آب است دشت و در ز شرم سجده ام
بی عرق گردد جبینم تا زمین پیدا شود
در تماشاگاه امکان آنچه ما گم کرده ایم
بیدل آخر از نگاه واپسین پیدا شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş