غزل شمارهٔ ۱۵۳۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
خواهش از ضبط نفس گر قدمی پیش شود
ساغر همت جم کاسه درویش شود
هرکه قدر پس زانو نشناسد چون اشک
پایمال قدم هرزه دو خویش شود
می کشد خون امید از دل حسرت کش ما
سینه هر که ز تیغ ستمی ریش شود
لذت وصل تو از کام تمنا نرود
هر سر مو به تنم گر به مثل نیش شود
نیست دور از اثر غیرت ابروی کجت
جوهرآینه درتیغ ستمکیش شود
چشم ما حلقه به گوش است به نقش قدمی
که به راه تو ز ما یک دو قدم پیش شود
فرصت ناز غنیمت شمر ای شوخ مباد
حسن تابد سرالفت ز خط و ریش شود
آب یاقوت زآتش نتوان فرق نمود
اختلاط ار همه بیگانه بود خویش شود
راحت اندیش مباشید که در وادی عشق
وحشت آرام شود آهو اگر میش شود
گفتگو کم کن اگر عافیتت منظور است
بحر هم می رود از خود چو هوا بیش شود
نکشی پای ز دامان تغافل که شرار
رفته باشد ز نظر تا قدم اندیش شود
رشته سازکرم نغمه ندارد بیدل
گرنه مضراب قبولش لب درویش شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş