غزل شمارهٔ ۱۸۸۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گاه به رنگ مایلی گاه به بوی بی نسق
دسته باطلت که بست ای چمن حضور حق
تا تو ز حرص بگذری و ز غم جوع وارهی
چیده زمین و آسمان عالم کاسه و طبق
عمر شد و همان بجاست غفلت خودنمایی ات
از نظر تو دور رفت آینه های ماسبق
پوست به تن شکنجه چید هر سر مو به خم رسید
منتخب چه نسخه است اینکه شکسته ای ورق
در عمل محال هم همت مرد سرخ روست
برد علم بر آسمان پای حنایی شفق
تحفه محفل حضور درکف عرض هیچ نیست
کاش شفیع ما شود آینه سازی عرق
قانع قسمت ازل وضع فضولش آفت است
مغز به امتلا سپرد پسته دمی که گشت شق
خواه دو روزه عمر گیر خواه هزار سال زی
یک نفس است صد جنون یک رمق است صد قلق
هرکس ازین ستمکشان قابل التفات نیست
چشم به هر چه وا کند بیدل ماست مستحق
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş