غزل شمارهٔ ۱۸۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
طره امن شانه زد سایه برگ بید ما
آینه داری فنا ناز هوس نمی کشد
خط به رقم کشیده اند از ورق سفید ما
دردسر جهان رنگ درخور دانش است و بس
نیست به کسب عافیت غیر جنون مفید ما
دعوی احتیاج پوچ خجلت سعی کس مباد
قفل جهان بی دری زنگ زد از کلید ما
عبرت چشم بسملیم پرده فقر ما مدر
آستر است ابره خلعت روز عید ما
گر فکند تبسمت گل به مزار عاشقان
بال سحر کشد نفس از کفن شهید ما
نیست چو التفات دل میکده تعلقی
آبله پایی نفس شد قدح نبید ما
ربشه تخم وحدتیم از تک وپوی ما مپرس
صرف هزار جاده است منزل ناپدید ما
خاک مزار عبرتیم پرده ساز غیرتیم
زخمه به برق می زند ممتحن نشید ما
بیدل از این کف غبار کز دل خاک جسته ایم
پرده در تحیر است گفت تو و شنید ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş