غزل شمارهٔ ۱۸۹۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بسکه بی لعل تو رفت از بزم عیش ما نمک
می زند بر ساغر می خنده مینا نمک
داغ شوقت زیرمشق منت هرپنبه نیست
اشک خودکافیست گر خواهدکباب ما نمک
جسم راحت خواه و دل جمعیت و عمر امتداد
با چنین توفان حاجت دارد استغنا نمک
ای خرد خمخانه نازی بجوش آورده ای
باش تا شور جنون ما کند پیدا نمک
پشت برگل دادن از آثارکافر نعمتی است
جای آن دارد که گیرد چشم شبنم را نمک
اضطراب شعله تسکینش همان خاکستر است
کوشش ما می برد داغی که دارد با نمک
بی تبسم نیست با آن جوش شیرینی لبش
تا تو دریابی که درکار است در هر جا نمک
آفت هستی به اسبابی دگرموقوف نیست
زخم صبح از خنده خود می کند انشا نمک
با همه ابرام باید تشنه کام یاس مرد
حرص مستسقی و دارد آبروی ما نمک
بیدل از حسن ملیحش چند غافل زیستن
دیده های زخم را هم می کند بینا نمک
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş