غزل شمارهٔ ۱۹۶۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در راه عشق توشه امنی نبرده ام
از دیر تا به کعبه همین سنگ خورده ام
هستی جنون معامله صبح و شبنم است
اشکی چکیده تا رگ آهی فشرده ام
محمل کش تصور خلد انتظار کیست
گامیست آرزو که به راهی سپرده ام
پیری هزار رنگ ملالم ز مو دماند
تا روشنت شود چقدر سالخورده ام
امروز نامه ام ز بر یار می رسد
من گام قاصد از تپش دل شمرده ام
در یاد جلوه ای که بهشت تصور است
آهی نکرد گل که به باغش نبرده ام
اجزای من قلمرو نیرنگ ناز اوست
نقاش خامه گیر ز موی سترده ام
خجلت چو شمع کشته ز داغم نمی رود
آیینه زنگ بسته ز وضع فسرد ه ام
گامی به جلوه آی و ز رنگم برآرگرد
از خویش رفتنی به خرامت سپرده ام
در خاک تربتم نفسی می زند غبار
بیدل هنوز زنده عشقم نمرده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş