غزل شمارهٔ ۲۰۰۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
یک چشم حیرت است زسرتا به پا لبم
یارب به روی نام که گردید وا لبم
تا چند پرسی از من آشفته حال دل
چون ساغر شکسته ندارد صدا لبم
بال هوس ز موج گهر سر نمی کشد
چسبیده است بر دل بی مدعا لبم
لبریز حیرتم به کمالی که روزگار
خشت بنای آینه ریزد ز قالبم
خواهی محیط فرض کن و خواه قطره گیر
دارد همین یک آبله از سینه تا لبم
آسان به شکر تیغ تو نتوان بر آمدن
جوشد مگر چو زخم ز سر تا به پا لبم
می ترسم از فراق بحدی گه گاه حرف
در خون تپم اگر شود از هم جدا لبم
افسون شوق زمزمه آهنگ جرات ست
ور نه کجا حدیث وصال و کجا لبم
عمری ست عافیت کف افسوس می زند
من در گمان که با سخن است آشنا لبم
غیر از تری چه نغمه کشد ساز احتیاج
موجی در آب ریخته است از حیا لبم
احرام پایبوس تو اقبال ناز کیست
روید مگر ز پرده برگ حنا لبم
گردون به مهر خامشی ام داغ می کند
چون ماه نو مباد فتد کار با لبم
خمیازه هم غنیمت صهبای زندگی است
یا رب چو گل کشد قدحی از هوا لبم
بیدل زبان موج گهر باب شکوه نیست
گر مرد قدرتی تو به ناخن گشا لبم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş