غزل شمارهٔ ۲۰۵۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
زین باغ هم چو شبنم رنج خیال بردم
هر کس طراوتی برد من انفعال بردم
ماه از تمامی این جا آرایش کلف داشت
من نیز رنج فطرت بهر کمال بردم
در دیر ناامیدی دل آتشی نیفروخت
آخر به دوش حسرت چون شب زگال بردم
داد دل از عزیزان کس بیش از این چه خواهد
در مجلس کری چند فریاد لال بردم
با وضع اهل عالم راضی نگشت همت
هر کلفتی که بردم زین بدخصال بردم
دل را تردد جاه از فقر کرد غافل
در آرزوی چینی عرض سفال بردم
چون شعله کز ضعیفی خاکسترش پناه است
پرواز منفعل بود سر زیر بال بردم
یاد نگاهی امشب بر صفحه ام زد آتش
رفتم ز خویش و با خود فوج غزال بردم
تنهایی ام برآورد از تنگنای اوهام
زین ششدر آخر کار بازی به خال بردم
بیدل به این سیاهی کز دور کرده ام گل
پیش یقین خود هم صد احتمال بردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş