غزل شمارهٔ ۲۰۷۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گر لبی را به هوس ناله کمین می کردم
صدکمند از نفس سوخته چین می کردم
دل اگر غنچه صفت بوی نشاطی می داشت
صد تبسم ز لب چین جبین می کردم
گر خیال چمنت رخصت شوقم می داد
بی نگه سیر پریخانه چین می کردم
اینقدر خنده کز افسون هوس رفت به باد
صبح می گشت اگر آه جزاین می کردم
خانمان پا به رکاب هوس سوختن ست
کو شراری که منش خانه زین می کردم
گر به محرومی تمثال نمی سوخت نفس
خانه آینه زنگار نشین می کردم
با سجود درت امروز سر و کارم نیست
مشت خاکم به عدم نیز همین می کردم
شغل نظمم درد از خاک شدن بخیه راز
که من سوخته فکر چه زمین می کردم
از دل سوخته خاکستر یأسی ندمید
تا کبابی که ندارم نمکین می کردم
عشق نقشی ندمانید ز داغم بیدل
تا جهان را پر طاووس نگین می کردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş