غزل شمارهٔ ۲۰۷۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
کف خاکم چسان مقبول جست وجوی او گردم
فلک در گردش آیم تا به گرد کوی او گردم
دل مأیوس صیقل می زنم عمری ست حیرانم
نگشتم آینه تا قابل زانوی او گردم
جهانی را زدم آتش سراغ دل نشد پیدا
روم اکنون غبار خاطر گیسوی او گردم
محبت صنعتی دارد که تا محشر درین وادی
روم از خویش هر گه بازگردم سوی او گردم
وفا در وصل هم آسودن عاشق نمی خواهد
بیا تا گرد شوق قمری و کوکوی او گردم
خس معذور و ذوق الفت آتش جنون است این
به خاکستر رسم گر آشنای خوی او گردم
رمیدن در سواد صیدگاه دل نمی باشد
تو صحرای دگر بنما که من آهوی او گردم
چه امکانست با وضع کسان گردم طرف بیدل
که من چون آینه با هر که بینم روی او گردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş