غزل شمارهٔ ۲۱۴۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ازین صحرای بی حاصل دگر با خود چه بردارم
نگاه عبرتی همچون شرر زاد سفر دارم
محبت تا کجا سازد دچار الفت خویشم
به رنگ رشته تسبیح چندین رهگذر دارم
مده ای خواب چون چشمم فریب از بستن مژگان
کزین بالین پر پرواز دیگر در نظر دارم
نه برق شعله ای دارم نه ابر شوخی دودی
چراغ انتظارم پرتوی در چشم تر دارم
ندارد رنگ پروازم شکست از ناتوانی ها
چو ابرو در خم چین اشارت بال و پر دارم
به لوح وحدتم نقش دویی صورت نمی بندد
اگر آیینه ام سازد همان حیرت به بر دارم
سویدای دل است این یا سواد عالم امکان
که تا وا می کنم چشمی غباری در نظر دارم
مجو صاف طرب از طینت کلفت سرشت من
کف خاکم غبار از هر چه گویی بیشتر دارم
نمی گردد فلک هم چاره فرمای شکست من
به رنگ موی چینی طرفه شام بی سحر دارم
دماغ غیرت من طرفی از سامان نمی بندد
ز اسباب تجمل آنچه من دارم حذر دارم
سراغم می توان از دست بر هم سوده پرسیدن
رم وحشی غزال فرصتم گرد دگر دارم
نشد سعی غبارم آشنای طرف دامانی
چو مژگان بر سر خود می زنم دستی که بر دارم
توانم جست از دام فریب این چمن بیدل
چوشبنم گر به جای گام من هم چشم بردارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş