غزل شمارهٔ ۲۱۶۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چو سایه خاک به سر داغم از غمی که ندارم
سیاه پوشم از اندوه ماتمی که ندارم
گداز طینت نامنفعل علاج ندارد
جبین به سیل عرق دادم از نمی که ندارم
نفس گداخت چو شمع و همان بجاست تعلق
قفس هم آب شد از خجلت رمی که ندارم
فکنده است به خوابم فسون مخمل و دیبا
به زبر سایه دیوار مبهمی که ندارم
به صفرنسبت من کرد هرکه محرم من شد
ندیده ام چقدر بیش ازکمی که ندارم
چو شمع سرفکنم تاکجا زشرم رعونت
گران فتاد به دوش من آن خمی که ندارم
به قطع الفت اسباب مانده ام متحیر
فسان زنید به تیغ تنک دمی که ندارم
خیال داد فریبم فسانه برد شکیبم
به شور ماتم عید و محرمی که ندارم
هزار سنگ به دل بست تا ز شهرت عنقا
نشست نقش نگینم به خاتمی که ندارم
رسیده ام دو سه روزیست در توهم بیدل
ازآن جهان که نبودم به عالمی که ندارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş