غزل شمارهٔ ۲۱۷۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شعورت خواه مستم وانماید خواه مخمورم
چو ساغر می کشی دارد ازین اندیشه ها دورم
نفس بی طاقتی را مفت ساز خویش می داند
همین پر می فشانم آشیانی نیست منظورم
مهیای گدازم آنقدر از شوق دیدارش
که سوزدکرم شبتابی به برق شعله طورم
چو توفان داشت یارب ناوک نیرنگ دیدارش
که جای خون مجمر شعله می جوشد ز ناسورم
ز داغ اخترم مشکل که بر دارد سیاهی را
دهد چون مردمک هر چند گردون غوطه در نورم
نیاز اختیار است ای حریفان عیش این محفل
که من چون شمع در مشق وگداز خویش مجبورم
ندارد درد دل سازی که بندی پرده بر رازش
چرا عریان نباشم در غبار ناله مستورم
نفس بودم فغان گشتم دگر از من چه می خواهی
ندارم آنقدر طاقت که نتوان داشت معذورم
نه از دنیا غم اندیشم نه عقبایی ست در پیشم
مقیم حیرت خویشم ازین پسکوچه ها دورم
درین محفل که پردازد به داد ناتوان من
شنیدن در عدم دارد دماغ ناله مورم
محبت از شکست دل چه نقصان می کند بیدل
نگردد موی چینی سرمه آهنگ فغفورم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş