غزل شمارهٔ ۲۲۲۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نه مضمون نقش می بندم نه لفظ از پرده می جوشم
زبانم گرم حرف کیست کاین مقدار خاموشم
به چندین شعله روشن نیست از من پرتو دوری
چراغان خیالم کسوت فانوس می پوشم
چه خواهم کرد اگر آیینه گردد برق دیدارش
تحیر مژده ای دارد که من نشنیده مدهوشم
چو صبحم زین چمن یک گل به کام دل نمی خندد
ندانم اینقدر بهر چه واکردند آغوشم
نواهای بساط دهر نذر ناشنیدنها
به شور اضطراب دل که سیمابی ست درگوشم
دل از من شوخی عرض من و ما بر نمی دارد
درین آیینه باید بود چون تمثال خاموشم
خرام تیر می سازد کمان را حلقه شیون
به هنگام وداعت ناله می جوشد ز آغوشم
حریف درد دل جز با ضعیفی بر نمی آیی
چو چنگ آخر خمیدن بست بار ناله بر دوشم
تپیدنهای ناکامیست مضراب خروش من
به جام آرزو خون می خورم چندانکه می جوشم
فزود ازگردش رنگم غرور مستی نازت
نگاهت می زند ساغر به قدر رفتن هوشم
به قاصد گر نگویم درد دل ناچار معذورم
زمانی یاد توست آندم فراموشم فراموشم
چه حسرت ها که در خاکسترم خون می خورد بیدل
سپند شوقم و از ناله خالی گشته آغوشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş