غزل شمارهٔ ۲۲۲۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در عالم حق شهرت باطل چه فروشم
جنسم همه لیلی ست به محمل چه فروشم
کفرست فضولی به ادب گاه حقیقت
در خانه خورشید دلایل چه فروشم
قانون ادب غلغل تقریر ندارد
دف نیستم افسون جلاجل چه فروشم
نقد همه پوچ است چه دانا و چه نادان
در مدرسه وهم مسایل چه فروشم
بر نقد هنرکیسه حاجت نتوان دوخت
ملا نی ام اجزای رسایل چه فروشم
جمعیت دل شکوه کوشش نپسندد
گردی ز رهم نیست به منزل چه فروشم
عمریست که بازارکرم گرد کسادست
اینجا به جز آب رخ سایل چه فروشم
آیینه تحقیق ز تمثال مبراست
حیران خیالم به مقابل چه فروشم
سودایی اوهام تعلق نتوان زیست
ای هرزه خیالان همه جا دل چه فروشم
بی مایگی رنگ اثر منفعلم کرد
خونم همه آب است به قاتل چه فروشم
در بحر به آبی گهرم را نخریدند
خشکم ز تحیرکه به ساحل چه فروشم
اظهار قماش همه کس نقص و کمالی ست
آیینه ندارم من بیدل چه فروشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş