غزل شمارهٔ ۲۲۹۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
باز بیتابانه ایجاد نوایی می کنم
مطلب دیگر نمی دانم دعایی می کنم
مدعای صبح زین باغ امتحان فرصت است
تا نفس پر می زند کسب هوایی می کنم
ناامید عالم اقبال نتوان زیستن
استخوان نذر مدارای همایی می کنم
دامن دیگر نمی یابم درین حرمان سرا
عذر بیکاری ست بیعت با حنایی می کنم
چون نفس کارم به تعمیر دل افتاده ست لیک
طرح بنیادی ز آب و گل جدایی می کنم
زور بازوی توکل ناخدای دیگر است
بی غم ساحل درین دریا شنایی می کنم
هر کجا باشم درین وحشت دلیل کاروان
جاده ها را محمل بانگ درایی می کنم
کو جوانی تا توانم عذر طاقت خواستن
پیرگشتم خدمت قد دوتایی می کنم
پیش یارانم دل بی آرزو شرمنده کرد
جام خالی گر قبول افتد حیایی می کنم
از تصنع ننگ دارم ورنه من همچون سحر
می درم جیبی دماغ دلگشایی می کنم
یک سر مو گر برون آیم ز فکر نیستی
یا قیامت می نمایم یا بلایی می کنم
ما و من بیدل تعلق باف شغل زندگی ست
رشته ها می تابم و بند قبایی می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş