غزل شمارهٔ ۲۳۵۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
تا سایه صفت آینه از زنگ زدودیم
خورشید عیان گشت مثالی که نمودیم
خون در جگر از حسرت دیدار که داریم
آیینه چکید از رگ آهی که گشودیم
امروز به یادیم تسلی چه توان کرد
ماییم که روزی دو ازین پیش تو بودیم
رنگی ننمودیم کزو یأس نخندید
چون غیب خجالت کش اوضاع شهودیم
نتوان طرف نیک و بد اهل جهان بود
از سیلی اوهام چو افلاک کبودیم
تا در دل از اندیشه غبار نفسی هست
یک دهر قیامتکده گفت و شنودیم
یکتایی و آرایش تمثال چه حرفست
گفتند دل است آینه باور ننمودیم
زین بیش خجالت کش غفلت نتوان زیست
ای شبهه پرستان عدم است اینکه چه بودیم
بیدل ز تمیز اینقدرت شبهه فروشی ست
ورنه به حقیقت نه زیانیم و نه سودیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş