غزل شمارهٔ ۲۳۸۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
اسمیم بی مسمی دیگر چه وانماییم
در چشمه سار تحقیق آبی که نیست ماییم
هرچند در نظرها داریم ناز گوهر
یک سر چو سلک شبنم دررشته هواییم
بر موج و قطره جز نام فرقی نمی توان بست
ای غافلان دویی چیست ما هم همین شماییم
فطرت ز شرم اظهار پیشانی ام به نم داد
ما غرق صد خیالات زان یک عرق حیاییم
رمز عیان نهان ماند از بی تمیزی ما
گردون گره ندارد ما چشم اگر گشاییم
راهی به سعی تمثال وا شد ولی چه حاصل
آیینه نردبان نیست تا ما ز خود برآییم
بنیاد عهد هستی زین بیشتر چه باید
در خورد یک تأمل خشت در وفاییم
از بی کسی نشستیم پامال سایه خویش
غمخوار ما دگر کیست بی بال و پر هماییم
بی نسبتی ازین بزم بیرون نشاند ما را
بر گوشها گرانیم از بس که ترصداییم
ترک ادب در این باغ چون ابر بی حیایی ست
پرواز می شود آب گر بال می گشاییم
ای بلبلان دمی چند مفت است شغل اوهام
در بیضه پرفشانی ست از آشیان جداییم
رنگ نبسته بر ما بیداد کرد ورنه
دست که را نگاریم پای که را حناییم
گر رنگ گل پرستیم یا جام می به دستیم
این ها جنون عشق است ما با که آشناییم
با دل اگر نجوشیم بیدل کجا خروشیم
دود همین سپندیم بانگ همین دراییم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş