غزل شمارهٔ ۲۴۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
داغ گل کرد بهار از اثر لاله ما
سرمه گردید صدای جرس ناله ما
محو جولان هوس گشت سر و برگ نمو
داشت پرگار هوا شعله جواله ما
چند چون چشم بتان قافله سالاری ناز
اثر روز سیاه است به دنباله ما
با همه جهل گر از زاهد و مکرش پرسی
سامری نیست فسون قابل گوساله ما
عاقبت همچو چنار از اثر دست دعا
آتش آورد برون زهد کهن ساله ما
بر سیه بختی خود ناز دو عالم داریم
سایه دارد مژه ات بر سر بنگاله ما
همچو شمع از چمن آیینه ساغر زده ایم
گر رسد رنگ به پرواز شود هاله ما
آب باید شدن از خجلت اظهار آخر
عرقی هست گره در نظر ژاله ما
در نه بیضه افلاک شکافی بیدل
تا به کام تپشی بال کشد ناله ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş