غزل شمارهٔ ۲۵۲۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نیامد کوشش بیحاصل گردون به کار من
مگر از خاک بردارد مرا سعی غبار من
نهال ناله ام نشو و نمای طرفه ای دارم
دل هرکس گدازی دید گردید آبیار من
نمی دانم چه برق افتاده در بنیاد ادراکم
که داغ دل شرار کاغذی شد درکنار من
به وحشت ناله آزادم از گردون چه غم دارد
اسیر طوق قمری نیست سرو جویبار من
تحیر جوهری گل کرده ام نومید پیدایی
مگر آیینه از تمثال خود گیرد عیار من
چو اجزای تخیل نامشخص هیاتی دارم
قلم در رنگ تصویری نزد صورت نگار من
ز بس بی انفعال دور باش عبرتم دارد
نمی گرید عرق هم بر ندامتهای کار من
رهایی پر فشان و مفت جمعیت گرفتاری
به فتراک نفس عمری ست می لرزد شکار من
نمی دانم هوس بهر چه می سوزد نفس یا رب
تو داری عالم نازی که ممکن نیست نار من
ز بس در یاد چشم او سراپا مستی ام بیدل
قدح بالید اگر خمیازه گل کرد از خمار من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş