غزل شمارهٔ ۲۵۹۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
این قلمرو اندوه کارگاه راحت نیست
هرکه فکر بالین کرد یافت زیر سر زانو
یک مژه به صد عبرت شرم چشم ما نگشود
حلقه وار ته کردیم بر هزار در زانو
گل دمیده ایم اما رنگ و بو پشیمانی است
بود غنچه ما را عالم دگر زانو
زین تلاش پا درگل کو ره وکجا منزل
همچو شمع پیمودیم شام تا سحر زانو
دل ادبگه نازست دعوی هوس کم کن
بایدت زدن چون موج پیش این گهر زانو
شوخی تمیز از ما وضع امن نپسندید
ورنه سلک این کهساربود سر به سر زانو
بسته ام کمر عمری ست بر حلاوت تسلیم
بند بند من دارد همچو نیشکر زانو
عذر طاقت است اینجا قدردان جمعیت
پای تا نیارد خم نیست در نظر زانو
فکر سرنوشت من تا کجا تریها داشت
تا جبین به بار آمدگشت چشم تر زانو
شب زکلفت اسباب شکوه پیش دل بردم
گفت برنمی دارد درد سر مگر زانو
تا به کی هوس تازی چند هرزه پردازی
طایران رها کردند زیر بال و پر زانو
مشق معنی ام بیدل بر طبایع آسان نیست
سر فرو نمی آرد فکر من به هر زانو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş