غزل شمارهٔ ۲۶۵۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
عرق ربز خجالت می گدازد سعی بیتابی
ندارم مزرع امید اما می دهم آبی
درین دریا به کام آرزو نتوان رسید آسان
مه اینجا بعد سالی می کشد ماهی به قلابی
خجالت هم ز ابرام طبیعت برنمی آید
حیا را کرد غواص عرق مطلوب نایابی
گهی فکر تعین گاه هستی می کنم انشا
سر و کارم به تعبیر است گویا دیده ام خوابی
خم تسلیم قرب راحت جاوید می باشد
به ذوق سجده سر دزدیده ام در کنج محرابی
قناعت پرور این گرد خوانیم از ضعیفیها
غنیمت می شمارد رشته ما خوردن تابی
ز فکر خودگریزان رفت خلق نارسا فطرت
بر ناآشنا سیر گریبان بود گردابی
تلاش حرص هم سرمایه مقدور می خواهد
دماغ ما ز خشکی داغ شد ای دردسر خوابی
برو درکربلا دیگر مپرس از رمز استغنا
شهید ناز او از تیغ می خواهد دم آبی
نوایی گل نکرد از پرده ساز نفس بیدل
ز هستی بگسلم شاید رسد تاری به مضرابی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş