غزل شمارهٔ ۲۶۸۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
درین محفل که پیدا نیست رنگ حسن مقصودی
چراغ حسرت آلود نگاهم می کند دودی
چو آن شمعی که از فانوس تابد پرتو آهش
درون بیضه ام پیداست بال شعله فرسودی
خروش بینوایی های من یارب که می فهمد
چو مژگانم ز سر تا پا زبان سرمه آلودی
طریق بندگی ناز فضولی برنمی دارد
تو از وضع رضا مگذر چه مقبولی چه مردودی
عدم ایمای اسرارت وجود اظهار آثارت
ز نیرنگ تو خالی نیست معدومی و موجودی
به یک مژگان زدن آیینه بی تمثال می گردد
به حیرت ساز رنگ خودنمایی می برد زودی
به تیغ آبرو گنج زر و گوهر نمی ارزد
اگر انصاف باشد طبع مایل نیست بیجودی
مشو غافل ز وضع فقر اگر آرام می خواهی
چو صحرا خاکساری نیست بی دامان مقصودی
به رنگ طوق قمری در هوای سرو موزونت
کند خاکسترمن ناله از هر حلقه دودی
به راه انتظار جلوه ای افکنده ام بیدل
چو شمع از چهره زرین خود فرش زر اندودی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş