غزل شمارهٔ ۳۱۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چیده است لاف خلق به چیدن ترانه ها
بر خشت ذره منظر خورشید خانه ها
زین بزم عالمی غم راحت به خاک برد
آب محیط رفت به گردکرانه ها
نشو نمای کشت تعلق ندامت است
جز ناله نیست ریشه زنجیر دانه ها
آن کس که بگذرد ز خم زلف یارکیست
بر دل چه کوچه ها که ندادند شانه ها
آتش اگر زگرمی خویت نشان دهد
انگشت زینهارکشد از زبانه ها
نومیدی ام ستمکش خلد و جحیم نیست
آسوده ام به خواب عدم زین فسانه ها
پرواز بی نشان مرا بال رنگ نیست
گو بیضه بشکند به کلاه آشیانه ها
کوشش به دیر وکعبه تحقیق ره نبرد
آواره ماند ناوک من زین نشانه ها
هر عضو من چو شمع ادبگاه نیستی ست
تا نقش پا سر من واین آستانه ها
آتش زدند شب و رقی را در انجمن
کردیم سیر فرصت آیینه خانه ها
در دامگاه قسمت روزی مقیدیم
بیدل به بال ماگره افکند دانه ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş