غزل شمارهٔ ۳۱۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
باز آب شمشیرت از بهارجوشی ها
داد مشت خونم را یاد گل فروشی ها
ناله تا نفس دزدید من به سرمه خوابیدم
کرد شمع این محفل داغم از خموشی ها
یا تغافل از عالم یا ز خود نظر بستن
زین دو پرده بیرون نیست ساز عیب پوشی ها
مایه دار هستی را لاف ما و من ننگ است
بی بضاعتان دارند عرض خودفروشی ها
زاهدی نمی دانم تقویی نمی خواهم
سینه صافیی دارم نذر دردنوشی ها
ساز محفل هستی پر گسستن آهنگ است
از نفس که می خواهد عافیت سروشی ها
محرم فنا بیدل زیر بار کسوت نیست
شعله جامه ای دارد از برهنه دوشی ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş