غزل شمارهٔ ۳۲۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
به نمود هستی بی اثر چه نقاب شق کنم از حیا
تو مگر به من نظری کنی که دمی عرق کنم از حیا
اگرم دهد خط امتحان هوس کتاب نه آسمان
مژه بر هم آرم ازین وآن همه یک ورق کنم ازحیا
چه کنم ز شوخی طبع دون قدحی نزد عرقم به خون
که ببوسم آن لب لعل گون سحری شفق کنم ازحیا
ز تخیلی که به راه دین غم باطلم شده دلنشین
به من این گمان نبرد یقین که خیال حق کنم از حیا
چوز خاک لاله برون زند قدح شکسته به خون زند
هوسی اگربه جنون زند به همین نسق کنم ازحیا
زکمالم آنچه به هم رسد نه زلوح ونی زقلم رسد
خط نقش پا به رقم رسدکه منش سبق کنم از حیا
به امید وصل تونازنین همه رانثار دل است و دین
من بیدل وعرق جبین که چه در طبق کنم ازحیا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş