غزل شمارهٔ ۳۸۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شب که شد جوش فغانم همنوای عندلیب
در عرق گم گشت چون شبنم صدای عندلیب
خلق معشوقان کمند صید مشتاقان بس است
نیست غیر از بوی گل زنجیر پای عندلیب
زیر نقش پای او ما هم سری دزدیده ایم
سایه گل گر بود بال همای عندلیب
جلوه گل گر چنین طاقت گدازیها کند
بعد از این خاکستری یابی به جای عندلیب
کاروان رنگ و بورا هیچ جا آرام نیست
صد جرس می دارد اینجا های های عندلیب
عجز هم ما را در این گلشن به جایی می برد
نیست کم از ناله بال نارسای عندلیب
بر جبین برگ گل چین می طرازد موج رنگ
پر به سامان است محراب دعای عندلیب
ای که خواهی پاس ناموس محبت داشتن
شرم دار از دیدن گل بی رضای عندلیب
حسن مستغنی ست از شهرت نواییهای عشق
هیچکس گل را نمی خواهد برای عندلیب
یک سر مویم تهی ازصنعت منقارنیست
ناله اندود است از سر تا به پای عندلیب
بیدل از غفلت تلاش بسترگل می کنم
ورنه زیر بال داردگرم جای عندلیب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş