غزل شمارهٔ ۴۳۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شوق تا گرم عنان نیست فسردن برجاست
گر به راحت نزند ساحل ما هم دریاست
راحتی در قفس وضع کدورت داریم
رنگ مژگان به هم آوردن آیینه ماست
چشم حاصل چه توان داشت که در مزرع عمر
چون شرر دانه فشانی همه بر روی هواست
زندگی نیست متاعی که به تمکین ارزد
کاروان نفس ما همه جا هرزه دراست
دست گل دامن بویی نتوانست گرفت
رفت گیرایی از آن پنجه که در بند حناست
همه وامانده عجزیم اگر کار افتد
نفس سوخته اینحا زره زبر قباست
تا سرکوی تو یارب که شود رهبر من
ناله خار قدمی دارد و اشک آبله پاست
ساحلی کو که دهم عرض خودآرایی ها
هر کجا گوهر من جلوه فروشد دریاست
چاره اندیشی ام از فیض الم محرومی ست
فکر بی دردی اگر ره نزند درد دواست
همه جا گمشدگان آینه راز همند
من ز خود رفته ام و قرعه به نام عنقاست
نغمه انجمن یأس به شوخی نزند
سودن دست ندامت زدگان نرم صداست
بیدل از باده کشان وحشی عشرت نرمد
دام مرغان طرب رشته موج صهباست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş