غزل شمارهٔ ۴۸۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
از حباب اینقدرم عبرت احوال بس است
کانچه ممکن نبود ضبط عنان نفس است
در توهمکده عافیت آسودن نیست
رگ خوابی که به چشم تو نمودند خس است
اگر این است سرانجام تلاش من و ما
عشق هم درتپش آباد دو روزت هوس است
خلق عاجز چقدر نازکند بر اقبال
مور بیچاره اگرپر به درآرد مگس است
طبعت آن نیست کز افلاس شکایت نکند
ساغر باده زمانی که تهی شد جرس است
کوتهی کرد ز بس جامه ام از عریانی
آستین هم به کفم دامن بی دسترس است
بسکه فرش است درین رهگذر آداب سلوک
طورافتادگی نقش قدم پیش و پس است
وضع مرغان گرفتار خوشم می آید
ورنه مژگان صفتم بال برون قفس است
بر در دل ز ادب سجده کن آواز مده
صاحب خانه آیینه ما هیچکس است
ترک هستی ست درین باغ طراوت بیدل
شبنم صبح همین شستن دست ازنفس است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş