غزل شمارهٔ ۶۱۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دل به سعی آب گردیدن طرب پیمانه است
خودگدازی تردماغیهای این دیوانه است
هرکجا نازی ست ایجاد نیازی می کند
خط چراغ حسن را جوش پرپروانه است
ناله ها در دل گره دارم به ناموس وفا
ریشه ام چون موج گوهر در طلسم دانه است
عضو عضوم نشیه کیفیت مژگان اوست
دست اگر بر هم فشانم لغزش مستانه است
تا نمیری رمزاین معنی نگردد روشنت
کاشنای زندگی از عافیت بیگانه است
ازکج اندیشان نشان مردمی جستن خطاست
چشم کی داردکمان هرچند صاحبخانه است
مگذ رید ای می کشان از فیض تعلیم جنون
حلقه زنجیر سرمشق خط پیمانه است
دست رد پرداز امان تماشا می شود
طره تار نگه را مو مژگان شانه است
غفلت من کم نشد از سر گذشت رفتگان
چون ره خوابیده ام آواز پا افسانه است
عالم امکان ندرد از حوادث چاره ای
در هجوم گرد سیل آبادن ویرانه است
چون حباب آخر نفس آشوب هستی می شود
خانه ما سیل بنیادش هوای خانه است
ما به اول گام از تمهید وحشت جسته ایم
بیدل اینجا چین دامن بجد طفلانه است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş