غزل شمارهٔ ۶۶۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دل انجمن صد طرب ازیاد وصالست
آبادکن خانه آیینه خیالست
کی فرصت عیش ست درین باغ که گل را
گر گردش رنگ است همان گردش سالست
ای ذره مفرسای به پرواز توهم
خورشید هم از آینه داران زوالست
آن مشت غبارم که به پرواز تپیدن
در حسرت دامان نسیمم پر و بالست
آیینه گل از بغل غنچه جدا نیست
دل گر شکند سربسر آغوش وصالست
هرگام به راه طلبت رفته ام از خویش
نقش قدمم آینه گردش حالست
در خلوت دل از تو تسلی نتوان شد
چیزی که در آیینه توان دید مثالست
شد جوهر نظاره ام آیینه حیرت
بالیدگی داغ مه از زخم هلالست
بیدل من وآن دولت بی درد سرفقر
کز نسبت او چینی خاموش سفالست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş