غزل شمارهٔ ۸۰۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گرم رفتاری که سر در راه آن یکتا گذاشت
گام اول چون شرر خود را به جای پا گذاشت
وارث دیگر ندارد دودمان زندگی
هرکه حسرت برد اپن جا عبرتی بر ماگذاشت
درتماشای تو چون آ بینه از جنس شعور
آنچه با ما بود حیرت بود و چشمی واگذاشت
الوداع ای نغمه فرصت کز افسون امل
عشرت امروز ما بنیاد بر فردا گذاشت
بی نیازیهای یأس از بهر ما سامان نکرد
آنقدر دستی که نتوان دامن دلها گذاشت
بعد ازین دربند گوهر خاک می باید شدن
قطر ما رقص موجی داشت در دریا گذاشت
در گداز خود چو اخگر فیض مرهم دیده ایم
می توان خاکستر ما را به داغ ما گذاشت
همت ما را دماغ بی نشانی هم نبود
خودنمایی اینقدر سر در پی عنقا گذاشت
سجده شکر فنا خاص جبین شمع نیست
هرکه طی کرد این بیابان سر به زیر پا گذاشت
جور طفلان هم بهار راحت دیوانه است
سر به سنگی می نهد گر دامن صحرا گذاشت
گر عروج آهنگی از زندانگه گردون برآ
می سراپا نشیه شد تا دامن مینا گذاشت
شب ز برق بیخودی چون کاغذ آتش زده
سوختم چندان که داغت بر تن من جا گذاشت
چو سپند از درد و داغ بی کسی هایم مپرس
دود آهی داشتم رفت و مرا تنها گذاشت
هرکه زد بیدل به سیر وادی حیرت قدم
گام اول حسرت رفتن چو نقش پا گذاشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş