غزل شمارهٔ ۹۲۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شب که توفان جوشی چشم ترم آمد به یاد
فکر دل کردم بلای دیگرم آمد به یاد
با کدامین آبرو خاک درش خواهی شدن
داغ شو ای جبهه دامان ترم آمد به یاد
نقش پایی کرد گل بیتابی ا م در خون نشاند
پهلویی بر خاک دیدم بسترم آمد به یاد
ذره را دیدم پرافشان هوای نیستی
نقطه ای از انتخاب دفترم آمد به یاد
سجده منظور کی ام نقش جبینم جوش زد
خاک جولان که خواهم شد سرم آمد به یاد
در گریبان غوطه خوردم رستم از آشوب دهر
کشتی ام می برد توفان لنگرم آمد به یاد
بی تو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم
سوختم بر خویش تا خاکسترم آمد به یاد
تا سحر بی پرده گردد شبنم از خود رفته است
الوداع ای همنشینان دلبرم آمد به یاد
جرأتم از خجلت بی دستگاهی داغ کرد
ناله شد پرواز تا عجز پرم آمد به یاد
حسرت توفان بهار عالم مخموری ام
هرقدر گردید رنگم ساغرم آمد به یاد
ای فراموشی کجایی تا به فریادم رسی
باز احوال دل غم پرورم آمد به یاد
بیدل اظهار کمالم محو نقصان بوده است
تا شکست آیینه عرض جوهرم آمد به یاد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş