غزل شمارهٔ ۹۵۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چو شمع از عضو عضوم آگهی سرشار می گردد
به هرجا پا زنم آیینه ای بیدار می گردد
ندارد ناله من احتیاج لب گشودن ها
دو انگشتی که از هم واکنم منقار می گردد
چو موج گوهر از جمعیت حالم چه می یرسی
جنونها می کنم تا لغزشی هموار می گردد
به رنگ شعله جواله ربطی با وفا دارم
که گر رنگی به گردش آورم زنار می گردد
کف پای حنابند که شورانید خاکم را
که دست قدرت از تخمیر آن بیکار می گردد
گل رنگی که من می پرورم در جیب امیدش
چمن می بالد و برگرد آن دستار می گردد
دماغ باده از سیر چمن مستغنی اش دارد
ز یک ساغرکه بر سر می کشدگلزار می گردد
ز اقبال جهان بگذر مباد از شوق وامانی
درین عبرت سرا پیش آمدن دیوار می گردد
مجین بر خویش چندانی که فطرت باجون جوشد
بنا چون پر بلند افتد سر معمار می گردد
فلک کز نارساییها گم است آغاز و انجامش
به یک پاگرد پای خفته چون پرگار می گردد
تلاش رزق داری دست بر هم سوده سامان کن
در این ویرانه زین دست آسیا بسیار می گردد
به عرض احتیاج آزار طبع کس مده بیدل
نفس چون با غرض جوشید گفتن بار می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş