غزل شمارهٔ ۹۵۰
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
هفت هیکل به ذوق می خوانش
معنی یک به یک همی دانش
سخنی عارفانه می گویم
از لب درفشان خندانش
سر بینداز بر سر میدان
همچو گویی به پیش چوگانش
هر خیالی که نقش او دارد
نور چشمم به دیده بنشانش
موج و دریا به نزد ما آب است
جام و می را حباب می خوانش
دردمندی که درد دل دارد
درد درد دل است درمانش
باش همراه سید رندان
در طریقی که نیست پایانش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş