غزل شمارهٔ ۹۵۰
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
گل از رخ تو وام کند زیبایی
سرو از قد تو کسب کند رعنایی
نرگس بود از چشم خوشت تازه و تر
شمشاد ز بالات کند بالایی
از پرتو روی تو بود مه روشن
خورشید بنور تو کند بینایی
آهوی ختن ز گیسویت مشگ برد
عنبر گیرد ز زلف تو بویایی
شوری ز لبت نمک کند در یوزه
دندان تو لؤلوش کند لالایی
شکر ز دهان تو برد شیرینی
قند از لب تو وام کند حلوایی
ابروی تو است قبله هر مؤمن
زلف تو بود راهزن ترسایی
از عشق تو دیوانه بود هر مجنون
سودای تو کرد فیض را سودایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş