غزل شمارهٔ ۹۸۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
کسی از التفات چشم خوبان کام بردارد
که بر هر استخوان صد زخم چون بادام بردارد
به قدر زخم چون گل شوخیی انداز مستی کن
نمی باشد تهی از نشیه هرکس جام بردارد
به طوف دامنت کم نیست از سعی غبار من
اگر خود را بجای جامه احرام بردارد
عتابش باورم ناید که آن لعل حیا پرورد
تبسم برنمی دارد چسان دشنام بردارد
جهان بی جلوه مدهوش است هم درپرده توفان کن
که می ترسم تحیر گردش از ایام بردارد
نظر از سیر هستی بستن است آخر خوشا چشمی
که از آغاز با خود نسخه انجام بردارد
دماغ پختگان مشکل شود خجلتکش هستی
مگر این ننگ همت را خیالی خام بردارد
چو دل بی مدعا افتاد گو عالم به غارت رو
که ممکن نیست توفان از گهر آرام بردارد
گرانجان را نباشد طاقت بار سبکروحان
نگین را می شود قالب تهی چون نام بردارد
عبارت بی غبار صافی مطلب نمی باشد
محبت کاش رسم نامه و پیغام بردارد
کسی کز سرکشی راه طریقت سر کند بیدل
خورد صد پیش پا چون موج تا یک گام بردارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş