بخش ۵۲ - حکایت
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
همان طایری را که خوانند بوم
برآنندجمعی که مرغی است شوم
شنیدم که مرغی است سعد ونکو
که میبود درخانه ها جای او
بسی انس با آدمیزاد داشت
دل از وحشت مردم آزاد داشت
به هرخانه گسترده میشد چوخوان
سر سفره بنشسته میخوردنان
بدین سان که سنور باشد کنون
نمیرفت از پیش مردم برون
چنین بود تا قتل شاه شهید
که لعنت ز ایزد به شمر ویزید
چوآوازه قتل شه شد بلند
شد اندر بر بوم بس ناپسند
دلش سخت رنجیده شد زآدمی
نکرد اوبه مردم دیگر همدمی
تفوکرد بر مردم روزگار
کز ایشان شد این ظلم وکین آشکار
به ویرانه ها رفت منزل گرفت
ز بس نفرت از خلق در دل گرفت
دلم نفرت از خلق دارد چوبوم
همی روبه ویرانه آردچوبوم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş