شمارهٔ ۲
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
ای پریشان زلف تو طومار جمع ملک چین
جمع چین راهیچ مستوفی نبسته است این چنین
جمع چین هم گر به بسیاری چین زلف توست
پس بود خاقان چین شاهنشه روی زمین
ناصر الدین شه از این معنی اگر آگه شود
عنقریب از ری کشد لشکر پی تسخیر چین
می شنیدم من ز عطاران که درچین است مشک
چون بدیدم زلف تودیدم که درمشک است چین
من دلی دارم تو زلفی هیچ کس آگه نشد
کاین شدآشفته از آن یا آن پریشان شد از این
خود بگویم دل مرا آشفته شد از زلف تو
با پریشان زلفت از بس شد دل من همنشین
از دل وجان باورم شد اینکه می گویندخلق
کسب خو از هم کنندار کس به کس گردد قرین
زلف تو چون قنبر است وابرویت چون ذوالفقار
پس به رویت هم توان گفتن امیر المؤمنین
شد بلنداقبال چون زلف بلندت سرفراز
تاچو زلفت شد غلامی از علی مولای دین
مظهر لطف الهی باعث خلق جهان
پادشاه هر دو عالم خواجه کون ومکان
ای به رفعت بارگاهت قبه کرده ز آفتاب
بر سرا پرده جلالت طره حوران طناب
گر نمی سایید رخ دایم به خاک درگهت
کی جهان آرا وعالمتاب می شدآفتاب
از توگرفرمان شودصادر که صلح آرندپیش
خاک بنشیند بر باد آتش افروزد ز آب
این قمر واین چرخ اطلس را خدا فرمود خلق
تا به رخش وزین خود از این کنی جل ز آن رکاب
کس نباشدجز تو یزدان دارد ار قایم مقام
کس ندارد جز تو ایزد خواهد ار نایب مناب
بوترابت نام وتا شد مدفنت خاک نجف
ذکر عرش و فرش شد یا لیتنی کنت تراب
سرکه شدهر کس شراب آورد در خاک درت
پس گنه هم می شودالبته در آنجا ثواب
از حساب محشرم پروا نباشد چون تویی
منشی دیوان حق مستوفی روزحساب
از توفتح باب خواهم زآنکه فرموده نبی
شهر علمم من پسر عمم علی او راست باب
سرفرازی ده به دیدارت بلنداقبال را
کن مبارک بر بلنداقبال ماه وسال را
ای به خوان نعمت رزاق عالم صبح وشام
قاسم الارزاق حق بر بندگان ازخاص وعام
ذات پاکت آفرینش را سبب شد ورنه کی
عالمی می بود وآدم یا که صبحی بود وشام
نیست اندر عالم وآدم به غیر از ذات تو
ابتدا وا نتها وافتتاح و اختتام
گر نبودی رهنمای خضر در ظلمات دهر
بودتا روز قیامت ز آب حیوان تشنه کام
جز به توشاها به دیگر کس نگردم ملتجی
کانکه آوردالتجا سوی تو شد مقضی المرام
جز به مهر تودل من خونیندازد به کس
همچو آن طفلی که نشناسد به عالم غیر مام
سجده گاه مرد وزن شد قبله پیر وجوان
مولدذات شریفت گشت چون بیت الحرام
هر مصلی بی تولای توباطل باشدش
هم رکوع و هم سجود وهم قعود وهم قیام
هفت دریا گر مرکب هفت اقلیم ارقلم
هفت گردون گر ورق مدحت نخواهد شدتمام
کی بلند اقبال بتواند که مدحت را سرود
بر تو باداز پاک یزدان صد تحیت صد درود
ای که آمد سوره والشمس وصف روی تو
وی که باشد آیه واللیل شرح موی تو
این همه وصفی که در دینا ز طوبی می کنند
کی به زیبایی بود چون قامت دلجوی تو
حاش لله خون نگردد هرگز اندرنافه مشک
برمشام جان اوعطر ار نبخشد بوی تو
اینکه می گوینددرعالم بهشت ودوزخی است
دوزخ از قهر تو شد پیدا بهشت از خوی تو
درهمان روزی که یزدان چرخ را فرمود خلق
کرد قامت را دوتا تا بوسد اوزانوی تو
اول هر ماه هرگز بدر کی گردد هلال
گر بدوناید اشارت ازخم ابروی تو
توچو خورشید درخشانی ومن حربا صفت
توبه هر سو کاوری رو روی آرم سوی تو
فی المثل میل ار به لعب صولجان وگوکنی
آسمان را آرزواید که گردد گوی تو
همچویعقوب از غم یوسف شم از گریه کور
کی شودیارب که افتد چشم من بر روی تو
گر بلنداقبال را از وصل سازی سرفراز
فخر برگردون کندبر آفتاب وماه ناز
کافرم خوانند اگر گویم خدا باشد علی
نه خدا باشد علی نه زو جدا باشدعلی
هیچ کاری را نکرده بی علی گویا خدا
خودخدا فرموده چون دست خدا باشد علی
هر که را رنجی رسد او راعلی گرددشفا
هر که را دردی بوداورا دوا باشد علی
ای دل از زندان تنگ گوردروحشت مباش
زآنکه درهر جا به هردل آشنا باشد علی
نیست پروا ز این که طومار عمل دارم سیاه
چون که دانم شافع روز جزا باشد علی
پاک یزدان هر چه عالم خلق فرمود وکند
روبه هر عالم که آری پادشا باشد علی
عالم وآدم سراسر چون همه فانی شوند
من ندارم شک به دل کاندم به جا باشد علی
تاخداگوید که ملک از کیست اوگوید ز تو
تا خدا باقی است گویا در بقا باشد علی
دو بیند از از علی کو را به حق نبود دویی
پس به چشم سر ببینحق را که تا باشد علی
حرف حق از بس بلنداقبال گویدآشکار
عاقبت ترسم کشندش همچو منصوری به دار
بس پریشان روزگارم یا امیر المؤمنین
چاره ای فرما به کارم یا امیر المؤمنین
همچو فراری که او را نیست در آتش قرار
از غم دل بی قرارم یا امیر المؤمنین
دامنم شد چشمه ساری بسکه از شوقت ز چشم
اشک ریز و اشکبارم یا امیر المؤمنین
غیر جرم الا گنه جز معصیت دون از خطا
روز و شب کاری ندارم یا امیر المؤمنین
دارم امید اینکه یزدانم ببخشد چون تویی
شافع روز شمارم یا امیر المؤمنین
وای بر حالم نباشی گر مرا فریاد رس
چون شودجا در مزارم یا امیر المؤمنین
چون به دل مهر تودارم نه دگر باک از گنه
نه بود پروا زنارم یا امیر المؤمنین
گر بگیرم آتش اندر کف نمی سوزدمرا
طلق بر دست ار گذارم یا امیر المؤمنین
مهر تو درخاصیت از طلق کی کمتر بود
تن به مهرت می سپارم یا امیر المؤمنین
چون بلنداقبال رامهر تو شدشامل به حال
آتش او راکی بسوزد این بود امری محال
خسته جانم یا امیر المؤمنین سندن مدد
ناتوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
سال وماه و روز وشب ز اندوه ورنج و درد وغم
در فغانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
از غم ودرد ومحن گردیده چون سوهان به تن
استخوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
دامنم چوننافه پر خون گشته است از بس ز چشم
خون فشانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
در زمستان چون شود روی گلستان در جهان
آن چنانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
چون پرکاهی که آتش سوزدش از غم بسوخت
جسم وجانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
دهر رویین تن مرا پنداشته است وگشته است
هفت خوانم یا امیر المؤمنین سن دن مدد
روز محشر در سؤال ودرجواب اخرس شود
چون زبانم یا امیرالمؤمنین سن دن مدد
در جزای جرمم اندر آتش دوزخ شود
چون مکانم یا امیرالمؤمنین سن دن مدد
در صف محشر که کس را نیست در دل فکر کس
یا علی آن دم به فریاد بلنداقبال رس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş