شمارهٔ ۴۱۰
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
در دلم عشق آتشی افروخته
کارزوهای دلم را سوخته
گویی استاد ازل جز جور و کین
یار را درس دگر ناموخته
چشم من آخر تلف کرد از غمش
در دلم خون هر چه بود اندوخته
کم ملامت کن که پیر می فروش
می خرد جان ها می ار بفروخته
گربلند اقبال بر کس ننگرد
چشم دل از ما سوی الله دوخته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş