شمارهٔ ۵۱۵
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
من به پیش خویش می پنداشتم یارم تویی
آزمایش کردمت یارم نیی بارم تویی
کرده ای روز مرا صد باره از شب تیره تر
خود غلط می گفتمت شمع شب تارم تویی
هر چه می خواهی به آزار دل من سعی کن
نیستم آزرده خاطر چون دل آزارم تویی
غم ندارم ز اینکه چشمانت مرا بیمار کرد
شادم از بیماری خود چون پرستارم تویی
من نپندارم که هجران چیست در وصلم مدام
کآنچه روز و شب همی اندر نظر دارم تویی
از خدا خواهم همی شبها که گردد زودصبح
زآنکه چون طالع شودخورشید پندارم تویی
هیچ می دانی بلنداقبال گشتم در چه روز
در همان روزی که گفتی عاشق زارم تویی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş